تبلیغات
لوحِ سفید - وبلاگ امین هوشمند
منوی اصلی
لوحِ سفید - وبلاگ امین هوشمند
یک زبان‌شناسِ بلاگر؛ سعی دارد حرف‌های جدی بزند
  • نوشتن در مورد کتاب‌هایی که دوست‌شان دارم شاید یکی از تفریح‌های سالم من به حساب بیاید. بعد از خواندن هرکدام قصد میخواستم مرور کوتاهی بر آنها بنویسم. قبلاً تنبلی می‌کردم ولی حالا به بهانه همین وبلاگ، این هدفم را دنبال خواهم کرد. این روزها در حال خواندن کتاب «لذت خواندن در عصر حواس‌پرتی» نوشته آلن جیکوبز و ترجمه علی امیری از انتشارات ترجمان هستم. کتابی دوست‌داشتنی و به شدت نورافکن. قصد ندارم الان با چند کلمه کوتاه، مرور آینده‌ام را بی‌اثر کنم، پس به همین نقل قول کوتاه از کتاب بسنده می‌کنم؛

    در قرن نوزدهم عالمی فرانسوی خروشید که «ترسمان از وفور کتاب‌هایی که روزبه‌روز نیز به نحوی مهیب بر تعدادشان افزوده می‌شود بی‌دلیل نیست. این وفور می‌تواند قرون آینده را به همان وضعیت غیرمتمدنانه‌ای بیندازد که قرون پس از سقوط امپراتوری روم به آن دچار شدند». سرنوشتمان چنین خواهد بود، «مگر تلاش کنیم جلوی این خطر را بگیریم با جدا کردن کتاب‌هایی که باید آنها را دور انداخته یا به فراموشی بسپاریم از کتاب‌هایی که باید حفظ کنیم؛ و در این دسته دوم، کتاب‌های مفید را از کتاب‌های بی‌فایده جدا کنیم».
    — آلن جیکوبز

    چند صفحه‌ای بیشتر از این کتاب دوست‌داشتنی باقی نمانده، بزودی مرورش هم تمام می‌شود و همینجا قرارش خواهم داد. قطعاً پیشنهادم خواندن کامل خود کتاب است؛ پیش پیش!
    آخرین ویرایش: 1397/10/1 10:57 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دسترسی آزاد به اطلاعات از ابتدای شکل‌گیری اینترنت یکی از اصلی‌ترین دغدغه‌های گروهی از فعالان حوزه تکنولوژی بوده و هست. اگر نگاهی به ژورنال‌های علمی و کتابخانه‌های دانشگاه‌های بزرگ بیاندازیم. پی می‌بریم حتی برای دسترسی به علم نیز، باید هزینه گزافی پرداخت. در آرمان‌خواهی‌های دهه‌های گذشته، دسترسی مردم به آموزش و فراگیری علم یکی از اصلی‌ترین ملاک‌های تحرکات اجتماعی بود. ولی با به وجود آمدن بستر گسترده اینترنت این گمان می‌رفت که دسترسی مردم به اطلاعات روز به روز آسان‌تر می‌شود. در پس این محدودیت شاید همه ما با واژه Copyright آشنا هستیم. همین یک کلمه شاید دورنمای اینترنت و دسترسی آزاد مردم به اطلاعات را محدود کرد. یکی از مهمترین و پر سروصداترین اتفاقاتی که در زمینه کپی‌رایت اتفاق افتاد، مربوط به شکایت گروه موسیقی متالیکا از پلتفرم Napster بود. دلیل این شکایت و بعدتر بسته شدن آن شکایتی بود که این گروه علیه سازندگان این پلتفرم ایراد کرد و محتوای این شکایت، سوءاستفاده از محتوای تولید شده و نقض قانون مالکیت مادی آثار تولیدی بود؛ در یک کلمه، نقض کپی‌رایت.


    ولی یکی از پیچیده‌ترین و عجیب‌ترین اتفاقات رخ داده در مورد نقض دسترسی آزاد به اطلاعات، ماجرای پسر جوانی بود که در سن کم، توانست خود را به عنوان پسر اینترنت معرفی کند. آرون سوارتز یکی از فعالین حوزه «دسترسی آزاد اطلاعات» درگیر یکی از عجیب‌ترین پرونده‌های قضایی ایالات متحده شد. داستان زندگی سوارتز با همه پستی و بلندی‌هایش در اپیزود ۴۷ پادکست ChannelB روایت شده که در همینجا می‌توانید آنرا بشنوید.


    ولی ماجرای سوارتز به همینجا ختم نمی‌شود. آرون توانست در طی مدت فعالیت خود به عنوان یک کنشگر اجتماعی و سیاسی، در زمینه دسترسی آزاد اطلاعات همفکران زیادی را دور خود جمع کند و در شبکه‌ای به نام Creative Commons در کنار رایان مرکلی این جنبش Copyleft را راه اندازی کند. این جنبش به مبارزه با مسدود کردن دسترسی آزاد اطلاعات می‌پرداخت و اعتقاد داشت، چیزی به نام دسترسی محدود در فضای اینترنت وجود ندارد. این جنبش اعتقاد داشت هر کسی که به دانشی دسترسی دارد از نظر اخلاقی موظف است آن را به دیگران، کسانی که توانایی مالی یا سخت افزاری برای دسترسی به آن را ندارند، منتقل کند و خلاصه؛ زندگی را در مفهوم متن‌باز یا همان Open Source می‌دید. این تفکر آرمان‌خواهی و ایدئال گرایانه، خود سوارتز را درگیر یک مشکل بزرگ کرد. پیشنهاد من برای فهمیدن دقیق و کامل این داستان، شنیدن قسمت ۴۷ پادکست کانال بی که در بالا قرار دادم، همچنین خواندن مقاله‌ای به نام The Idealist در مجله Slate و در نهایت تماشای مستندی است که جنبش - Creative Commons - از زندگی کوتاه آرون سوارتز ساخته‌اند، است. می‌توانید این مستند را در پایین صفحه مشاهده کنید.

    آخرین ویرایش: 1397/10/1 10:57 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • پیکی بلایندرز سریالی بود که متر من از انتخاب، دیدن و قضاوت در مورد سریال تلویزیونی را تغییر داد. استیون نایت خالق این مجموعه بدون شک یکی از ماندگارترین آثار تلویزیونی بریتانیا و شاید جهان را خلق و درگیر شدن در لابه‌لا و گوشه کنار اتفاقات رخ داده در انگلستان دهه ۱۹۲۰ را برای ما ممکن کرده است. دار و دسته پیکی بلایندرز که از کوچه پس کوچه‌های شهر صنعتی بیرمنگام رشد می‌کنند، بزرگ می‌شوند، در تصمیم سازی‌های اجتماعی و گاهاً سیاسی در کنار بزرگانی مانند وینستون چرچیل و دوک‌های شوروی و نماینده‌های مذهبی نقش بازی می‌کنند. تامی شلبی، برای ما یک از گور برگشته است. سربازی که در میدان‌های جنگ جهانی حفر کننده تونل‌های زیرزمینی بوده تا سربازان بریتانیایی را نجات دهد، حالا در خیابان‌های بیرمنگام در حال کندن خندق‌هایی هست که از آسیب رسیدن به خانواده‌ش جلوگیری کند. تامس نه به عنوان سردسته بلایندرزها، که به عنوان پدرخوانده‌ای در کنار خانواده سعی می‌کنه همه این اعضای شکسته شده را کنار هم نگه دارد. تجارت شلبی‌ها در کنار خانواده‌های قدرتمندی مثل سابینی ایتالیایی‌الاصل و سالومونز یهودی، در معرض خطر قرار می‌گیرد ولی این تامی هست که با فداکاری، دوباره خانواده را سر پا نگه می‌دارد. مردی که حالا در قامت یک پدر نگران چارلز، تنها پسرش هم هست. این مرد سخت، جان کندن را به ما یاد می‌دهد!


     


    اما نقطه عطف سریال در فصل چهارم است. زمانی که لوکا چنگرتا به خون‌خواهی پدر نیویورک را رها می‌کند و دوباره به بیرمنگام برمی‌گردد. نشانه‌های گنگستری و مافیایی سیسیلی خانواده چنگرتا یکی از پر التهاب‌ترین اتفاقات سریال در فصل چهارم است. در کل، ماهیت و درون مایه داستانی، حراست از میراث پدر است؛ چه برای تامی شلبی که خود حالا پدرخوانده پیکی بلایندرز شده، و چه لوکا چنگرتا که با درآمیختن فرهنگ ایتالیایی و امریکایی، یک ابرشخصیت در قاموس پدرخوانده را بازتولید کرده است. این‌بار هر دو نفر تلاش می‌کنند از میراث پدر دفاع کنند. این‌بار فقط گلوله است که حکم می‌کند.

     
    آخرین ویرایش: 1397/10/1 10:57 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • من معمولا شب‌ها هر موقعی که فرصت پیدا کنم به سراغ گوش دادن به پادکست میرم. پادکست‌هایی با محتوای مختلف، از قصه خوانی تا روایت‌های جنایی و حتی تکنولوژی. ولی مدتی بود پادکستی پیدا کرده بودم و نمیتوستم تمرکز لازم برای گوش دادن به اون رو بدست بیارم. ولی بالاخره این طلسم شکست و دیشب نزدیک صبح به این پادکست گوش دادم. عنوان «ناصحی که همچنان گوش شنوا می‌جوید» دومین اپیزود از پادست «تاریکخانه تاریخ» به کوشش محمد ناظمی با مراجعه به تاریخ ایران دهه ۱۳۲۰ و مرور سخنرانی دکتر محمدعلی فروغی در رادیو تهران به التهابات اون دوره تاریخی در زمان رضا شاه و دوران استعفای رضا شاه و دوران خانه نشینی فروغی و محتوای پدرانه و اندرزگونه سخنان فروغی که از رادیو پخش میشد اشاره داره. نوع ادبیات و لحن فروغی که جامعه ایران را نقد می‌کرد و نصیحت‌های سیاسی و اجتماعی را برای خود شخص شاه هم دریغ نمی‌کرد. شنیدن این پادکست و مخصوصاً این اپیزود و مرور تاریخ فراموش شده ایران رو برای شما پیشنهاد می‌کنم.

    آخرین ویرایش: 1397/10/1 10:57 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
    • وقتی از سرشت انسانی حرف می‌زنیم، منظورمان چیست؟
    • وقتی از پرورش این سرشت یا فطرت حرف می‌زنیم چطور؟
    • آیا سرشت انسانی قابلیت پرورش دارد؟


    • ویکی‌پدیای فارسی در توضیح Tabula Rasa یا همان لوحِ سفید نوشته است؛  لوح سفید یا تابولا رازا به ایده معرفت شناختیای اشاره دارد که افراد بدون محتوای ذهنی متولد می‌شوند و بنابراین تمام دانش از تجربه یا ادراک حاصل می‌شود. طرفداران تابولا رازا به‌طور کلی با اصول نظریه فطرت که معتقد است که ذهن متولد شده دارای دانش معین است مخالف هستند. به‌طور کلی، طرفداران تئوری تابولا رازا به سمت «پرورش» از مباحثهٔ سرشت و پرورش گرایش دارند، زمانی که به جنبه‌های شخصیتی، رفتار اجتماعی و عاطفی، دانش و عقل می‌پردازد.

      به زودی در مورد این مفهوم فلسفی و شناختی مطالبی را در وبلاگ قرار میدم تا با این مفهوم و تاثیرپذیری و تاثیرگذاری اون هم آشنا بشیم. این گزاره تاثیر زیادی رو بر تفکر خیل عظیمی از دانشمندان گذاشته که حتماً در موردش حرف می‌زنیم.
    آخرین ویرایش: 1397/09/19 10:31 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در دنیای مدرن قصه‌گویی با وجود مدیوم‌های فراوانی که برای این کار در اختیار ما قرار گرفته، بازی یکی از مجبوب‌ترین‌هاست. دیوید کیج یکی از خلاق‌ترین کارگردانان بازی‌های ویدوئویی که بازی‌های مهم و جریان سازی مانند Heavy Rain و بعدتر Beyond رو در کارنامه‌ خودش داره، در یکی از سخنرانی‌های TED به سراغ نوع قصه‌گویی سیال رفته و توضیح داده که چطور میشه داستانی رو با انتخاب‌های مخاطب تعریف کرد. شاید این نوع روایت دینامیک برای ما که داستان‌های خطی رو دنبال کردیم کمی عجیب باشه، ولی دیدن این سخنرانی کمی ما رو با این فضا آشناتر می‌کند.

    آخرین ویرایش: 1397/10/1 10:54 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سلام. به عنوان کسی که دوست داشت بنویسه بالاخره بعد از سال‌ها دوباره به سمت وبلاگ نویسی روی آوردم. سالها پیش و قبل از ورود پیام‌رسان‌ها و برنامه‌های رنگارنگ امروزی، وبلاگ نویسی یکی از بهترین راه‌های صحبت کردن و ایراد نظر بود. همونطور که زمانه تغییر میکنه، ما انسان‌ها هم ناخواسته و یا حتی خواسته، تن به تغییر میدیم. ولی خیلی از این تغییرها به مرور زمان نه تنها خوشایند نیستند، بلکه انسان رو از آرمانی که ممکنه در ذهن داشته باشه دورتر می‌کنند. من سال‌ها در دوران تحصیل با مقوله «زبان» در ارتباط بودم. ولی آیا زبان بدون داشتن تعامل امکان‌پذیر هست؟ به نظر من در این روزگاری که ما درگیر اینستاگرام و تلگرام و فیسبوک و خیلی از این پلتفرم‌های مختلف شدیم، تعامل را با مفهوم گذرای مصرف‌زدگی عوض کردیم. زمانی که میتونستیم با تولید محتوای درست دیگران رو هم در ایده خودمون شریک بکنیم. حتی وقت برای وبلاگ گردی اختصاص بدیم تا افراد جدید با تخصص‌ها و ایده‌های جدید رو بشناسیم.

    در هر حال، تصمیم گرفتم در یک زمانه جدید، با رویکردی جدیدی به اطرافم نگاه کنم و مهمتر بتونم دوباره بنویسم. نوشتن به جای عکس گرفتن و انتشارش در شبکه‌های اجتماعیی میتونه ماندگار و حتی تاثیرگذارتر باشه. با نگاه به روزمره‌هامون میتونیم دیگران رو هم شریک با اتفاقات بکنیم.

    من تصمیم گرفتم شروع کنم. پس نظراتتون رو در مورد نوشته‌ها دریغ نکنید.
    آخرین ویرایش: 1397/10/1 10:54 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2