علی‌الظاهر در جامعه‌ی ادبی ما هیچ‌گونه تلاشی برای برقراری یک ارتباط دوجانبه و حتی چند جانبه صورت نمی‌گیرد. داشتن تلقی غلط از اینکه مطالعه و ساعت‌های درگیر در مرور کتاب و سایر اقلام می‌تواند ما را مطمئن‌تر و مسمم‌تر نبست به داشتن علمی از برای ابراز عقیده کند، انگاره‌ای است که امروزه در جامعه‌ی ادبی و مخصوصاً کتاب‌خوان ما رواج و رونق گرفته است. طرف‌داری سویه‌دار و کورکورانه از مکتب و مکاتبی خاص که شاید عمرشان خیلی کمتر از مدت‌زمانی بود که صرف به وجود آمدن‌شان شد. اینکه از منظر دانای کل به مخاطب و سایر هم‌رده‌های خود بنگریم، شاید نه که به انگاره، باعث به وجود آمدن غروری کاذب می‌شود که از پس ِ این نگرش شاید دیگر نتوان ادای مطلب را به درستی به جا آورد. اینکه بخواهیم عینک خود‌بینی را به چشم دیگران بزنیم و وادارشان کنیم تا آنچه را که ما می‌بینیم را دیگران هم ببینند و به جبر ِ بینش ِ کم عمق ِ خودمان وادارشان کنیم آنچه را که ما می‌اندیشیم، آن‌ها هم بیاندیشند، که شاید ساده‌ترین راه برای ابراز وجود در یک محفل ِ نه چندان خودمانی و نه چندان ادبی باشد. اینکه بلد نباشیم گوش کنیم، بشنویم، بسنجیم و ارزیابی کنیم شاید بزرگترین دغدغه‌ی ما برای بحث و تحلیل در رابطه با یک پدیده و یا یک مبحث باشد. وقتی هنوز در ابتدای راه و در مقوله‌ی پدیدارشناسی گیر افتاده‌ایم و راه خلاصی از آن را نه در خود بلکه در دیگران جستجو می‌کنیم، شاید همین بزرگترین نیرنگی‌ست که به خودمان وارد می‌داریم. در شناخت یک «پدیده» عوامل متعددی تاثیر مستقیم و غیر مستقیم دارند. پدیده(هایی) که در بردارنده‌ی حوزه‌ی نگارش، تصویر و صدا ست، بی‌شک عناصر زیبایی‌شناختی آن هم جلب توجه می‌کند. یا به عبارت درست‌تر، این عناصر زیبایی شناسی هستند که به یک پدیده ماهیت عینی می‌دهند. ولی وقتی هنوز در درک ابتدایی آن پدیده عاجزیم، چطور و با چه جرأتی می‌خواهیم به تحلیل و نقد و بحث پیرامون یک «پدیده‌ی ناشناخته» بپردازیم. زمانی که هنوز در گیر و دار ِ درک سطح ماجرا هستیم، چطور به ژرفاهای اندرون آن پدیده اشاره می‌کنیم و با چنان قاطعیتی به تبیین و تفسیر پدیده‌ای می‌پردازیم که خود از درک سطح – نه ژرفای آن – عاجزیم. وقتی به دنبال نماد سازی، نماد شناسی، جزء کردن ِ کل و رشته‌رشته کردن واقعیت ِ یک خطی، درون یک پدیده هستیم و به تعمد، می‌خواهیم درک – نه چندان دقیق و درست – خود را به کل پدیده تعمیم دهیم، مگر می‌شود آیا به درک و فکر مؤلف اصلی آن پدیده رسید و آن را شناخت؟

به واقع مطالعه‌ی کتاب‌ها و مکاتب مختلف بسیار نیک و پسندیده است، ولی داشتن اطلاعات سطحی از آن‌ها و پافشاری روی ادعاهای غلط خود در جهت فهماندن یک بازخورد غلط از یک پدیده به یک جامعه – هرچند کم تعداد – آیا می‌تواند هم به آن پدیده و هم به شناخت گوینده از آن پدیده مشروعیت عقلی و مشروعیت نقلی ارائه دهد؟

اینکه با داشتن پشتوانه‌ی خواندن چند کتاب و از بر کردن آن‌ها بخواهیم برای دیگران تعیین تکلیف کنیم و مشروعیت حقیقی و حقوقی آن‌ها را زیر سوال ببریم، استعداد و توان خاصی نیست که بشود به آن نازید و در بوق و کرنای‌اش کرد. شاید با همین اعمال داریم کوته‌فکری و کم‌نظری خودمان را لاپوشانی می‌کنیم و به دیگرانی که کمی در قضایا اشراف دارند به شکل غیر مستقیم می‌قبولانیم که ما می‌دانیم اندیشه‌های‌مان غلط است ولی باز دوست داریم که آن غلط انگاشت‌ها را به صورت وارونه به شما ابراز داریم تا مطمئن شوید که ما بیشتر از دیگران به ماجرا واقف هستیم.

ولی نتیجه‌ی همه‌ی این نگاشت‌ها این می‌شود که اول پدیدارشناسی خود را تقویت کنیم و بعد به لایه‌های بعدی یک پدیده رجعت کنیم. وقتی در شناخت پدیده و مسئله‌ی زیبایی‌شناسی آن با خود کلنجار می‌رویم، پس نیازی هم نیست ادعای فهم دقیق و کامل آن‌ را داشته باشیم تا خواسته یا ناخواسته در قبال نظرات دیگران جبهه بگیریم و مانع از ایجاد یک گفتمان ِ مناسب حول ِ محور آن پدیده باشیم.

این یادداشت، برداشت ِ شخصی نویسنده‌ی متن می‌باشد و الزاماً صحیح نیست.