وقتی وارد اتاق پذیرایی شدم، دیدم جعبه‌ی مشکی ِ زمختی روی فرش، جلوی میز تلویزیون قهوه‌ای رنگ ِ وسط حال پهن شده است. دو سیم از پشت و دو سیم از جلو ولو شده بودند روی زمین و من همچنان بهت زده داشتم به این وسیله‌ی عجیب و غریب نگاه می‌کردم. شیارهایی روی بدنه‌اش داشت که از دور شبیه بخاری برقی بود و احساس می‌کردم نزدیکش که بشوم گرمای زیادی را از میان این شیارها دریافت خواهم کرد. کنج دیوار ایستاده بودم و همینطور مات و مبهوت بند شلوارک سرمه‌ای‌ام رادر دستم گره می‌زدم و آن طرف‌تر خان دایی بود که با کمک پسر دایی داشتند سیم‌های این جعبه‌ی عجیب را به تلویزیون وصل می‌کردند.

روبروی تلویزیون که نشستم، انگار که عقل از سرم پریده، مثل دیوانه‌ها لبخند می‌زدم ولی مطمئن بودم که خود هم دلیلش را نمی‌دانستم، فقط رنگ و لعاب‌هایی که روی صفحه‌ی 14 اینچی ِ تلویزیون می‌آمدند و می‌رفتند را دنبال می‌کردم. یکی از آن سیم‌های جلویی دستگاه را به سمت خودم کشیدم و ناگهان متوجه شدم که چیزی زیر کُرسی ِ میز تلویزیون گیر کرده و بیرون نمی‌آید. پسر دایی آن را بیرون کشید و در مقابل من ِ حیرت زده قرار داد؛ یک جعبه‌ی مکعب ِ کوچک ِ مشکی به همراه یک دسته‌ی چوبی ِ زهوار در رفته و یک دکمه‌ی قرمز در کُنج ِ پائین ِ سمت ِ چپش!

اولین تجربه‌ی کجازی بازی ”قایم باشک“[1] بسیار شیرین و هیجان انگیز تمام شد. من بهت زده آدمک را وسط اتاق سبز رنگ درون تلویزیون نگه می‌داشتم و پسر دایی امتیازاتش را به راحتی ِ تمام کسب می‌کرد. سی دقیقه‌ای درگیر این بازی یک طرفه بودیم که ناگهان خان دایی هم به ما ملحق شد. یک هیجان سه جانبه انتظار ما را می‌کشید و سهم عمده‌اش نصیب من بود چون باید نقش حامی و بوقچی را ایفا می‌کردم. دسته‌ی عجیب و غریب را به خان دایی دادم و بلافاصله بعد از آن شروع کردیم به جیغ و داد، و تشویق او برای به دست آوردن امتیازات بازی جدید که دشت کردن پمب‌های بنزین چپ و راست صفحه‌ی تلویزیون بود. بازی هواپیما[2] که نه سر داشت و نه ته! فقط باید آن پمپ‌ها را شکار می‌:ردی تا سوخت لازم برای به اتمام رساندن ماموریت ناشناخته را داشته باشی! همین که به انتها می‌رسیدی همان مرحله از نو و با سرعتی مضاعف برایت تکرار می‌شد و تو هم با هیجان دو چندان دکمه‌های دسته را محکم‌تر فشار می‌دادی!

این حس عجیب ِ رقابت را وقتی خودم دسته‌ی چهار گوش را دستم گرفتم، از نزدیک تجربه کردم و وقتی آن را زمین گذاشتم که ساعت، 8 شب را نشان می‌داد و مادر و پدرم آمده بودند دنبالم تا بعد از یک روز کاری سخت به سمت خانه‌مان برویم. همین که می‌گویند مرغ کودکان یک پا دارد درست است! از آن لحظه که از خانه‌ی خان دایی خارج شدیم، دو پایم را در یک کفش کردم و شیون و زاری و گریه که ای مادر و پدر جان، من هم از این جعبه‌های عجیب و غریب می‌خواهم. نق‌نق‌های من به قدری ادامه پیدا کرد که فردا صبح وقتی در کوچه مشغول بازی بسیار مهم دوستانه‌ فوتبال بین محله‌ی خودمان و دو کوچه بالاتر بودیم، دیدم که خان دایی بغچه بغل، آمد سمت خانه‌ی ما و آن را تحویل مادرم داد.

وقتی در خانه را باز کردم و وارد اتاق ِ نشیمن شدم، همان جعبه‌ی مکعب ِ مشکی را با همان شیارهای بسیارش دیدم؛ ولی این بار فکر نمی‌کردم که آن ممکن است بخاری برقی باشد و گرما بدهد. پنج سالم بود فقط!



[1] Hide and Seek Atari – بازی سُک سُک یا همان قایم باشک در کنسول آتاری

[2] River Raid Atari – بازی هواپیما در کنسول آتاری