یک.

از کنار خیابان می‌گذشتم. نسیم خنکی که از سمت دریا به صورت می‌خورد هوش از سرم برده بود. سرم را که بلند کردم دیدم دقیقاً روبروی من در آنطرف خیابان یک ساختمان چند طبقه به رنگ قهوه‌ای خودنمایی می‌کند. کمی که دقیق شدم دیدم تمامی پنجره‌های آن را از داخل به شکل سیمانی مسدود کرده‌اند. شب بود. چشمانم درست نمی‌دید ولی آنقدی عجیب بود که توجهم را به خودش جلب کرد. دقیقاً روبروی سفارت فرانسه بود. ساختمان سفارت دقیقا در سمت ساحل بود. یک ساختمان خیلی شکیل در یک کوچه بن بست که همیشه دو نگهبان ابتدای کوچه می‌ایستادند. از مقابل سفارت می‌شد نمای کلی این ساختمان عجیب را دید. هر چقدر دقت کردم متوجه نشدم در ورودی آن ساختان عجیب از کجاست. نورپردازی خاصی داشت. نور از پایین به بالا می‌زد و عظمت ساختمان را بیشتر نمایان می‌کرد. همینطور با چشمانم داشتم طبقه به طبقه ساختمان را بالا می‌آمدم تا اینکه رسیدم به بالاترین نقطه آن. دوستم مهرشاد تلنگری به من زد و گفت:

- نمیای من برم! دیر کردیم بدو! این وقت شب ماشینم گیرمون نمیاد باید زود برگردیم خوابگاه!‌ من فردا ارائه دارم و هنوز کارامو تموم نکردم!

- مهرشاد اینجارو ببین! باورم نمیشه! ببین چقدر بزرگه این ساختمون.

- آره پسر! اون بالا رو ببین!

- آخ آخ! دیدی گفتم این ساختمون کمی مورد داره! بفرما تحویل بگیر!

- چیه این؟ چقدر این لوگوشون آشناست. نکنه ...‌؟

- آره خودشه!

- ااااااا ... نمردیم و از نزدیک دیدیم!

- پسر باورم نمیشه! یعنی نمیذارن بریم از جلو ببینیم؟ عع ... راستی اینا رو ... بیچاره سربازا باید تا صب جلو سفارت کشیک بدنا!

- ?Hi Mister! How are you

- عع مهرشاد سربسرشون نذار! گیر میدن بهمونا!

- باشه حالا ...

- بریم دیگه! منم مامانم تنهاست زود برسم هتل.

راه افتادیم و رفته رفته سرعت قدم‌هایمان را تندتر کردیم. انگار که درست دیده بودم. وقتی رسیدم هتل بلافاصله رفتم سراغ لپ‌تاپ و این مکان را جستجو کردم. طبیعی بود که نشود چیز زیادی در موردش پیدا کرد. تنها اسم و قدمت آن نوشته شده بود و چند خطی از تاریخچه‌اش. مثل اینکه درست دیده بودم. ترس.