تبلیغات
لوحِ سفید - وبلاگ امین هوشمند - مطالب امین هوشمند
منوی اصلی
لوحِ سفید - وبلاگ امین هوشمند
یک زبان‌شناسِ بلاگر؛ سعی دارد حرف‌های جدی بزند
  • از اولین روزی که تصمیم گرفتم شروع به تولید محتوای صوتی -پادکست- کنم تقریباً ۴-۵ ماهی می‌گذرد. قبل‌ترها زمانیکه هنوز پادکست فارسی مطرح نشده بود فایل‌هایی به دستمان می‌رسید به اسم «رادیو» که از شنیدنشان حال به حال می‌شدیم. از رادیو روغن حبه انگور تا رادیو چهرازی. حتی خود من هم درگیر همین موج بودم و در بین سال‌های ۸۶ تا ۹۰ فایل‌های صوتی ساختم به اسم «رادیو ماهی». همه آن تجربه‌ کردن‌ها باعث شد گوشهای‌مان تربیت شود برای شنیدن محتوای صوتی و زمان بگذرد و برسیم به دوران پادکست‌های فارسی. برای من شنیدن پادکست فارسی از سال گذشته کلید خورد و با چنل بی آشنا شدم. داستان‌گویی وجهه درونی هر انسانی هست و از گفتن و شنیدن داستان لذت می‌برد. پس من هم ناخواسته جذب همین شدم -صادقانه اگر بگویم، چون گزینه دیگری هم نبود- ولی با گذشت روزها ریشه پادکست‌سازی فارسی عمیق‌تر شد و مصادیق بیشتری با محتوای مختلف فارسی تولید شدند. امروز که دارم این یادداشت رو می‌نویسم شاید بیشتر از ۳۰۰ - ۴۰۰ پادکست فارسی به شکل فعال و نیمه فعال وجود دارند. ولی قصد من معرفی یا پرداختن به آنها نیست و صرفاً مشاهده‌ای هست که در این مدت با آن مواجه شدم.

    وقتی از لذت داشتن این نعمت -پادکست فارسی- عبور کنیم و کمی دقیق‌تر به ماهیت اشتراک محتوا برسیم می‌توانیم به شکل دقیقی نسبت به شناخت و تعامل با آن پدیده بپردازیم. ازینجا شاید کمی قلمم تند شود ولی سعی می‌کنم بدون غرض و صرفاً از دید منطقی نظراتم را بیان کنم.

    تولید و ارائه هر چیزی -فارغ از نوع و طبقه بندی آن- نیاز به یک چهارچوب و تخصص دارد. وقتی در اپلیکیشن‌ها مختلف پادکستی می‌گردیم و با محتوای صوتی گوناگونی روبرو می‌شویم، اولین سوالی که پیش می‌آید این است که؛ چرا باید مخاطب و شنونده این پادکست باشم؟ -یا لااقل من نوعی این سوال را از خودم می‌پرسم- در ماه‌ها و روزهای اخیر، تجربه‌های شنیداری از انواع مختلف پادکست‌ها داشتم که باعث شد کمی بیشتر روی موضوع آنها، میزبان پادکست، لحن راوی و همینطور مخاطب‌های‌شان دقیق شوم. وقتی به پادکست‌های انگلیسی‌زبان نگاه می‌کنیم، چند طبقه بندی مشخص را برای تولیدشان می‌بینیم. بعضی‌ها گفتگو محور -تاک شو- هستند، بعضی‌ها روایتِ اتفاق می‌کنند، بعضی‌ها خبری-مستند هستند، ولی همگی آنها در محاط با تخصص میزبان پادکست‌اند. من در پادکست‌های انگلیسی‌زبان، سراغ ندارم که میزبانی بیاید و چند منبع اینترنتی یا مکتوب غیر انگلیسی معرفی کند و بگوید محتوای پادکست ما ترجمه اینهاست. اساساً راوی و میزبان پادکست انگلیسی خودش را مبرا از تخصص نمی‌داند و همین تخصص -یا علاقه شدید- باعث ایجاد دغدغه تولید محتوای جدید در آن فرد می‌شود.

    برای مثال سارا کونیگ و فوبی جاج که میزبان پادکست‌های Serial و Criminal هستند به هیچ وجه از منابع -به طور مثال- آنگولایی برای پیدا کردن موضوع و بیان آنها استفاده نمی‌کنند. چرا؟ چون هر دوی این راوی‌ها تخصصشان خبرنگاری است و از سر دغدغه این دو پادکست را با منابع دست اول خودشان تهیه می‌کنند. به دنبال سوژه‌ها می‌روند و محتوای تاثیرگذار و بکر تولید می‌کنند. یا مثلاً پادکست Forex Q-A هیچوقت منبعش ترجمه کتاب یا روخوانی از منبع غیر نیست. وی‌پی -اسم مستعار میزبان این پادکست- در این پادکست سعی می‌کند تجربه خودش را به صورت مستقیم با شنونده‌ها بر اساس تجربه خودش از بازار بورس و رویداد فارکس به اشتراک بگذارد. یا پادکست IFTV صرفاً محلی برای بیان خبرها و تیترهای روز فوتبالی نیست یا در آن گوینده‌ها، مقاله و مانیفست جهت‌دار نسبت به یک موضوع فوتبالی/اجتماعی نمی‌خوانند. ۴-۵ نفر دیوانه فوتبال دور هم جمع شده‌اند تا درباره عشق خودشان نسبت به فوتبال ایتالیا حرف بزنند و از تیم‌های محبوبشان طرفداری کنند. مثال برای این مدل پادکست‌ها خیلی خیلی زیاد هست. یا نوع دیگر تولید محتوا، سریال‌های پادکستی هستند. سریال‌های صوتی که مانند سریال‌های تلویزیونی بازیگر دارند و طبق سناریو ساخته و پردازش می‌شوند. مثلا سریال Wolverine: The Long Night یا Homecoming که توسط نویسنده/ها نوشته شده‌اند و بصورت اوریجینال هستند و صرفاً کپی یا ترجمه از روی کتاب یا نمایشنامه‌ خاصی تولید نشده‌اند.

    ولی وقتی به پادکست‌های فارسی مراجعه می‌کنیم، با پدیده‌های عجیبی روبرو می‌شویم. با راوی و میزبان‌هایی که در همان معرفی پادکست ادعا می‌کنند که تخصصی در زمینه‌ای که تولید می‌کنند ندارند و صرفا به عنوان طرفدار رو به تولید پادکست آورده‌اند. یا آنچنان خودشان را الیت فرض می‌کنند که رو به صدور مانیفست‌های اجتماعی می‌آورند. اگر به محتوای این نوع پادکست‌ها رجوع کنیم، اکثر قریب به اتفاق آنها ترجمه از منابع غیر بومی هستند و عملاً کاری که می‌کنند روخوانی یک متن ترجمه/ویراست شده است. این عدم داشتن و قبول کردن تخصص نه تنها در پادکست‌سازی بلکه در کل جامعه ما هم وجود دارد. وقتی کسی در ابتدای حرفی که میخواهد بزند، ادعا می‌کند که تخصصی ندارد و صرفاً از روی علاقه می‌خواهد چیزی بگوید، در واقع، خودش را از قضاوت و مهم‌تر نقد مبرا می‌کند. آنقدر به موضوعات عمومی و غیر تخصصی می‌پردازد که مخاطب عام پیدا می‌کند و همین عام‌پنداری باعث پدیده Overgeneraliztion هم در سازنده و هم در مخاطب می‌شود.

    پدیده Overgeneraliztion یا تعمیم افراطی باعث می‌شود مخاطب، محتوا و تولیدی که اصلا مهم نیست و تخصصی پشتش ندارد را به عنوان مرجع انتخاب کند و تولید کننده هم در مواجهه با این پدیده دچار خود برتر پنداری و در مرحله بعدی خود مرجع پنداری می‌شود.

    وقتی نهایت تلاش ما چندتا کلیک برای دانلود مقاله یا کتاب، بعد چند ساعت برای ترجمه و ویرایش و بعد ضبط و نشر آن محتوا هست، چطور انتظار داریم چیزی که منتشر می‌کنیم تاثیرگذار و ماندگار باشد؟ آیا غیر از این هست که پرداختن به موضوعات عمومی، سطحی و ساده که عموم مردم در همین فضای مجازی به دنبالش هستند باعث می‌شود آنها را به سمت خودمان بکشیم، بدون اینکه به آنها آگاهی و علمی را منتقل کرده باشیم؟ آیا رسالت پادکست‌ساز، ترجمه و روخوانی و جهت دادن به مخاطب است؟ چه کسی به پادکست‌ساز این رسالت را داده که با چند ده یا چند صد هزار شنونده، حالا به مقام پیشوا و معین برسد و شنونده‌هایش را راهبری کند؟ یک اصلِ نوشتن می‌گوید، ده تا کتاب بخوانید تا بتوانید ۱۰۰۰ کلمه بنویسید، ولی آیا در همین مدیوم پادکست، ما ده تا پادکست خوب مرجع گوش داده‌ایم تا بتوانیم ۱۰۰۰ ثانیه محتوا تولید کنیم؟ اگه صادقانه بگویم، اصلا میتوانیم به چیزی که تا به حال تولید شده اسم «پادکست» را بدهیم؟ آیا هر فایل صوتی و هر علاقه‌مندی، صلاحیت نشر و بیان ادعاهای خودش را دارد، در صورتی که گذرگاه نقد را بسته است؟ نقد نه از طرف مخاطب، بلکه از سوی متخصصانی که سالها عمر خودشان را روی موضوعی گذاشته‌اند که یک فرد -صرفاً علاقه مند- با ترجمه یا خواندن یک کتاب به خودش جرأت اظهار نظر در مورد آن موضوع را بدهد؟ آیا این روزها پادکست فارسی تبدیل به یک جانک فود برای مخاطبانش نشده است؟ محتوایی که خیلی دم دستی و همه پسند هستند ولی فایده‌ای هم برای شنونده ندارند، جز ارضای لحظه‌ای و ترشح دوپامین و آدرنالین؟

    خلاصه اینکه اگر باب نقد برای محتوای فارسی پادکست‌ها باز باشد، افرادی هستند که به صورت کاملا جدی به محتوای تولید شده بتازند و انتقاد کنند. پنهان شدن پشت اعداد و تعداد شنونده‌ها، هیچوقت به کسی مرجعیت و صلاحیت بیان چیزی را که تخصصی در آن ندارد نداده و نخواهد داد.

    قطعاً این گفتمان ادامه دارد...

    آخرین ویرایش: 1397/11/16 08:23 ب.ظ
    ارسال دیدگاه

  • داستان کوتاه «کرگدن‌ها» از اوژن یونسکو را امشب می‌خواندم. داستان کوتاهی که بعدتر یونسکو آنرا تبدیل به نمایشنامه هم کرد. داستان مردمی که به مرور کرگدن می‌شوند. گفتم خلاصه نمایشنامه را هم همینجا بنویسم و هم خود نمایش به زبان فرانسوی را هم قرار دهم.

    در طول سه پرده نمایشنامه همه ساکنین شهر کوچکی در فرانسه به کرگدن تبدیل می‌شوند و تنها فردی که تسلیم این دگرگونی جمعی نمی‌شود، شخصیت اصلی داستان برنژه است، شخصیتی گیج و دستپاچه که در طول نمایشنامه به خاطر تأخیرها و نیز نوشیدن‌هایش مورد انتقاد قرار می‌گیرد. نمایشنامه به‌طور کلی پاسخی به وقایع بعد از جنگ جهانی دوم و دربردارنده موضوعاتی مانند پیروی از رسوم و عقاید، فرهنگ، فلسفه و اخلاقیات است. نمایشنامه به سه پرده تقسیم می‌شود و هر پرده صحنه‌ای از هجوم کرگدن‌ها را نشان می‌دهد. کرگدن آزاد باعث تعجب شخصیت‌ها می‌شود. ژان نمی‌تواند آنچه را که می‌بیند باور کند و می‌گوید: «نباید وجود داشته باشه». فروشنده فریاد می‌زند و همسرش با گربه‌ای خون آلود بیرون می‌آید: «ما نمی تونیم بذاریم گربه هامونو یا هر چیز دیگه‌ای از بین بره».

    شروع نمایشنامه با ترس افراد همراه است. مردم به کرگدن تبدیل می‌شوند. اولین مخالفت آغاز می‌شود، بوتار، مدیر مدرسه، خاطرنشان می‌سازد که «داستان پوچی» است. او باور نمی‌کند که کرگدن‌ها واقعی باشند. او با وجود این مخالفت‌ها خود نیز به کرگدن تغییر شکل می‌دهد. در ابتدا وجود کرگدن‌ها در شهر برای ژان مزاحمت ایجاد می‌کند، اما او در برابر چشمان مستأصل دوستش برنژه تبدیل به کرگدن می‌شود. ژان رنگ پریده و بی‌حال می‌شود، شاخی روی پیشانی اش درمی آید، به صدای بلند نفس می‌کشد. پوستش سخت‌تر و صدایش خشن می‌شود. نمی‌گذارد دوستش با دکتر تماس بگیرد، به اتاقش می‌رود و خود را محبوس می‌کند. مدعی است که هیچ چیز غیرعادی وجود ندارد: «کرگدن‌ها موجوداتی مثل ما هستن و مثل ما حق زندگی دارن». او به ناگهان اعتراض می‌کند: «انسانیت تموم شده، همتون یه مشت احساساتی مسخره هستین». در پایان همه به جز برنژه، دودار و دیزی به کرگدن تبدیل شده‌اند. دودارد تبدیل را بی‌اهمیت می‌داند و به کرگدن تغییر شکل می‌دهد. برنژه و دیزی توافق می‌کنند که تبدیل نشوند، ازدواج کنند و نسل بشر را حفظ کنند. اما خیلی زود دیزی از «نجات دنیا» صرف نظر می‌کند و کرگدن را زیبا می‌بیند و تبدیل به کرگدن می‌شود. برنژه تصمیم می‌گیرد که تسلیم نشود: «من آخرین انسانم. تا آخرش می مونم». و شروع به گریه می‌کند چراکه اگر بخواهد هم نمی‌تواند به کرگدن تبدیل شود.

    آخرین ویرایش: 1397/10/11 11:58 ب.ظ
    ارسال دیدگاه

  • ما معمولا خیال نمیکنیم که صحبت کردن شبیه به جویدن آدامس یا لیس زدن بستنی باشه ولی اگه دقت بکنیم صحبت کردن انسان همه این اعمال رو با هم شامل میشه. حرکت دهن، زبان و لب‌ها خودشون نوعی اعمال کنترل کننده هستن. پس ممکنه که اولین صداهای به وجود اومده در اثر یکی یا ترکیبی از این حرکات بوده باشن و خود این تولید اصوات ممکنه که به تولید اولیه زبانِ ارتباطی انجامیده باشه. همه اینها بیشتر شبیه گمانه زنی و احتمال هستن. به نظر میرسه که اولین زبان‌های گفتاری چیزی حدود ۱۰۰ تا ۵۰ هزار سال پیش بوجود اومدن، در صورتی که زبان نوشتار عمری کمتر از پنج هزار سال داره. به خاطر همین گمانه زنی‌ها و نبودن اسناد کافی برای اثبات نحوه بوجود اومدن زبان، احتمالات بیشتری هم مطرح شده. مهمترین اونها وجود منابع الهی، صدا‌های طبیعی، اقتباس فیزیکی، مغز انسانی و منبع ژنتیکی هستن.

    در انجیل و در داستان خلقت هم آورده شده که خداوند آدم رو آفرید و آدم تمام مخلوقات زنده رو با اسمشون صدا کرد. یا اینکه در آیین هندو زبان از طریق ساراسواتی، همسر برهما خالق هستی به وجود اومده. در اکثر ادیان نشانی از منبع الهی برای ارائه زبان به انسان دیده میشه. حتی در دین اسلام و نزول قرآن هم نشانه‌ای از ارائه زبان گفتار و نوشتار حین نزول آیات به پیامبر وجود داره. تلاش‌های مختلفی برای پیدا کردن اولین زبان بشری در دوران‌های مختلف صورت گرفته که مهمترین فرضیه‌ای که مطرح میشده، این بوده که اگر نوزاد انسانی رو بدون شنیدن و صحبت کردن به زبان خاصی بزرگ کنیم، این نوزاد بالاخره لب باز میکنه و با زبان اصلی خدادادی حرف میزنه. پسامتیخ فرعون مصری، حدود ۲۵۰۰ سال پیش یک آزمایش روی دو تا نوزاد تازه متولد شده انجام داد. بعد از دو سال نگهداری اونها کنار گوسفندها و یک چوپان لال، این بچه‌ها تونستن یک کلمه رو به زبون بیارن ولی نه یک کلمه مصری. این کلمه چیزی شبیه به کلمه بکوس در زبان فریگی به معنی نان بود. فرعون خیال میکرد این ممکنه اولین زبان بشری باشه که بعدها ریشه مدرن‌تر زبان ترکی شد. ولی چون بچه‌ها این صداها رو از منشا انسانی نشنیده بودن پس فرعون هم نتیجه‌گیری اشتباهی کرده بود. در حدود سال‌های ۱۵۰۰، کینگ جیمز چهارم پادشاه اسکاتلند آزمایش مشابهی روی بچه‌ها انجام داد و نتیجه گرفت که اونها به زبان عبری حرف میزنن. ولی چون اونها هم به دور از هر نوع زبان انسانی قرار گرفته بودن و توانایی شنیدن و حتی صحبت کردن نداشتن، میشه نتیجه گرفت که آزمایش پادشاه اسکاتلند هم غلط بوده. اگه باور کنیم که زبان انسان بوسیله یک منبع الهی سرچشمه گرفته پس مجبوریم تا داستان شهر بابل رو دوباره مرور کنیم. در آیه ۹ سوره ۱۱ سفر پیدایش در کتاب انجیل اومده که «خداوند زبان را در سراسر زمین نفرین کرد» یا به عبارت ساده‌تر؛ از بین برد.

    در مطالب گذشته گفتم که زبان اساساً چیزی جز نشانه‌های هدفدار نیستن. زبان تقریبا به صورت تغییر ناپذیری خودش به عنوان قدرتمندترین نظام ارتباطی شناخته شده. لوی-اشتراوس هم گفته که زبان نمونه بارز یک نظام نشانه شناختی هست و اساساً هیچ کاری نمیکنه جز دلالت و خودش هم فقط از طریق همین امر دلالت وجود داره. فردینان دو‌سوسور تاکید کرده که برای نشون دادن ماهیت مسئله نشانه شناسی، هیچ چیزی بهتر از مطالعه انواع مختلف زبان‌ها نیست.

    رولان بارت هم ادعا میکرد که نشانه‌ شناسی جزیی از خود زبانشناسی هست. ولی در مقابل؛ الگوی مهمی معرفی کرد به اسم لانگ و پارول. لانگ یا زبان به گفته سوسور نظامی از قراردادها و قواعدی هستن که از قبل وجود داشته و حتی مستقل از افراد و شخصیت اونهاست. در مقابل، پارول یا گفتار، استفاده از لانگ یا همون زبان در هر مورد و موقعیت خاصه. حالا مطابق با تمایزی که سوسور معرفی کرده بود در یک نظامی مثل سینما، هر فیلم خاص یک پارول -گفتار- در نظام کلی زبان هست. در واقع روش سوسور مطالعه «همزمانی» این نظام هست یعنی ما اون رو در زمان منجمد می‌کنیم. مثل یک عکس. ولی بارت روش دیگه‌ای به اسم «در زمان بودن» رو پیش میکشه که به تحولات یک نظام در زمان می‌پردازه. دقیقاً مثل یک فیلم. فیلم هم امتداد زمانی چند فریم عکس در کنار یکدیگه هست.

    یک مثال از سارتر میارم. اون میگه: نمیشه تصور کرد که کسی کاردی بسازه بدون اینکه بدونه این شئ به چه کارش میاد. در واقع ماهیت شئ یا همون دستورالعمل و قواعدی که ایجاد اون ابزار رو ممکن کرده مقدم بر وجود اون کارد هست. به شکل خیلی ساده‌تر، هر کسی که چیزی رو به واسطه زبان منتقل می‌کنه دارای هدفی هست که مسئولیت اون رو خود شخص به عهده می‌گیره. در دیدی فلسفی‌تر، وقتی کسی به واسطه زبان، گفتاری به وجود میاره، مفهوم ایجاد شده در مقابل خود اون فرد قرار میگیره.

    برای درک بهتر زبان از دیدگاه فلسفه و منطق پیشنهاد میکنم اپیزود هفتم از پادکست لوگوس رو بشنوید چون حامد قدیری از دید فلسفی مطابقت ذهنی و عینی زبان رو توضیح داده. من تصمیم دارم بیشتر کاربرد زبان رو در مفاهیم زبان‌شناختی اون توضیح بدم نه در فلسفه. پس به نظرم پادکست لوگوس برای کسایی که دوست دارن عمیق‌تر به مفهوم زبان -البته از دید فلسفی- بپردازن توصیه میشه.

    خب تا اینجا در مورد شکل گیری تاریخی زبان صجبت کردیم. بهتره کمی هم در مورد ساختار و علم شناخت زبان صحبت کنیم. همونطور که اشاره کردم در داستان برج بابل در تورات، اورده شده که کلام یا نوشتاری که به واسطه انسان‌های متعلق به گروه یا قشر خاصی برای انتفال اندیشه یا برای ایجاد ارتباط استفاده بشه به عنوان زبان شناخته میشه. اگر بخوایم همین زبان رو مورد مطالعه قرار بدیم به علمی نیاز داریم که بهش زبانشناسی خواهیم گفت. زبانِ انسان رو مجموعه‌ای از نشانه‌های قراردادی تعریف کردیم که توسط اونها میتونیم قصد و نیت خودمون رو به بقیه منتقل کنیم. در اینجا میخوام الگوهای زبانی انسان رو هم معرفی کنم. اولین الگوی موجود، زبان گفتاری هست. زبانی که نشانه‌های اون صوتی هستن و از بدو تولد، هر انسانی با اونها آشناست. الگوی دوم، زبان نوشتاریه. زبانی‌ که نشانه‌های خطی داره که قطعاً بعد از یادگیری درست زبان گفتاری به وجود میاد. و الگوی سوم، زبان اشاره هست. زبانی که برای برقراری ارتباط بین افراد ناشنوا که قدرت تکلم ندارن استفاده میشه.

    اگه به تاریخ نگاه بکنیم، اولین نشانه‌ها از به وجود اومدن علمی برای بررسی زبان، به سده پنجم قبل از میلاد برمیگرده. جایی که فردی به اسم پانینی تلاش میکرد به مطالعه دقیق زبان سانسکریت بپردازه و به توصیف ساختارهای کوچیکی مثل واج و تکواژ برسه. تلاش برای توصیف جامع از زبان حتی در خاورمیانه هم وجود داشته. عمر بن عثمان بن قنبر سیبویه یا به شکل درست‌تر، سیبِوَیْهْ شیرازی دستورنامه کاملی از زبان عربی نوشته بود که نظریه‌های آواشناسی و واج‌شناسی اون نگاه ویژه‌ای به این زبان دارن. در تاریخ غرب هم این نشانه‌های معنایی که به اونها زبان گفتیم، توسط فردینان دو سوسور به صورت جدی مورد مطالعه قرار گرفته. یکی از مهمترین اتفاق‌های هم عصر ما، ادعای نظریه زبانی موروثی یا دستور زبان زایشی توسط نوام چامسکی هست که ذاتی بودن زبان و خصوصیات اون رو در انسان مطرح کرده و میگه زبان به صورت ارثی در انسان نهادینه شده و فقط محیط اطراف در زمان یادگیری زبان، نقش محرک رو بازی میکنه. به طور ساده‌تر کودک میتونه مجموعه اطلاعات محدودی رو از محیط اطرافش بگیره و خودش ترکیبات جدیدی از اون بسازه. چامسکی همچنین معتقد به دستور زبان جهانی هست که برپایه اون مغز انسان برای یادگیری زبان از قبل برنامه‌ریزی شده. چامسکی معتقده که دانش زبانی انسان بدون آموزش شکل می‌گیره و همچنین همه زبان‌های طبیعی یک سری ویژگی‌های مشخص و مشترکی با همدیگه دارن. بنابراین برای تعیین دقیقتر هرکدوم از این ویژگی‌ها نیاز داریم تا مشاهده و تجزیه و تحلیل بکنیم.

    نظریه‌های مختلفی در طول این مدت برای شناخت زبان مطرح شدن که مهمترین اونها زبانشناسی شناختی؛ که به مطالعه بین زبان انسان، ذهن و تجربه‌های اجتماعی میپردازه، زبانشناسی نقش‌گرا؛ که به نقش‌های اجتماعی زبانی تاکید میکنه، و همچنین دستور وابستگی؛ که به بررسی نحو و دستورِ زبان اشاره داره و معتقده که مهمترین مفهوم زبانی، چیزی جز ظرفیت نیست.

    در علم زبانشناسی دو تا مکتب مهم وجود داشته. مکتب پراگ در سال ۱۹۲۸ توسط آنتون مارتی که بیشتر علاقه به بحث فلسفی در مورد نهاد و گزاره داشت شروع به فعالیت کرد. در مقابل مکتب کپنهاگ هم در سال ۱۹۳۱ که بیشتر به المان‌های معنایی زبان توجه میکرد توسط لوئیس یلمسلف و راسموس براندال پایه گذاری شد ولی فعالیت خیلی محدودی رو تجربه کرد و بعدتر بعد از مرگ یلمسلف در سال ۱۹۶۵ عملاً فعالیتش دیگه متوقف شد.

    ولی علم زبانشناسی به همینجا خلاصه نشده. در طول این سالها زبانشناسی تونست خودش رو به عنوان یک رشته اصلی در مجامع و کرسی‌های علمی دانشگاهی به اثبات برسونه و بعدتر، حوزه‌های مختلف بینارشته‌ای هم تولید بکنه. از مهمترین حوزه‌هایی که میشه اشاره کرد بحث سمیولوژی یا نشانه شناسی که نشانه‌های زبانی رو بررسی میکنه، یا زبانشناسی کاربردی که بیشتر به مبحث آموزش زبان تاکید داره و یا حتی رشته‌های جدیدی مثل Bio-Linguistics که به بررسی و مطالعه زیست شناسی و تکامل زبان پرداخته و رشته زبانشناسی جنایی که قدمت کمتری نسبت به بقیه رشته‌ها داره و به بررسی زبان در بافت‌های قانونی، حقوقی و همینطور رویه‌های بازجویی و جنایی می‌پردازه. یکی از مهمترین نمونه‌های زبانشناسی جنایی، پرونده تد کازینسکی بمب‌گذار معروف دهه ۶۰ و ۷۰ امریکاست که به یونا بامبر مشهور بوده و همینطور پرونده حل نشده زودیاک که یک قاتل سریالی دیگه هست که به وسیله نامه‌های کدگذاری شده با پلیس در ارتباط بوده. در پرونده یونابامبر علم زبانشناسی به پلیس فدرال کمک کرد تا متهم پیدا بشه. برای اینکه بیشتر و با جزییات دقیقتر در مورد این اتفاق مطلع بشید پیشنهاد میکنم اپیزود چهلم پادکست چنل بی رو بشنوید. علی بندری با جزییات کامل قصه این اتفاق رو برامون گفته. من هم در اپیزودهای بعدی در مورد پرونده قضایی و ارتباط زبانشناسی با پرونده تد کازینسکی حتما صحبت میکنم و نحوه ایجاد بخشی به نام Forensic Linguistics رو در کرسی‌های دانشگاهی و مهمتر در پلیس فدرال امریکا و تاثیر این بخش تازه تاسیس در دادگاه‌های ایالات متحده رو شرح میدم. در مورد پرونده زودیاک هم یک پادکست سریالی هست به نام Monster: The Zodiac Killer که اگه دوست داشتید شنیدنش رو بهتون پیشنهاد میکنم.

    در این اپیزود بیشتر در مورد تاریخ به وجود اومدن زبان و نظریه‌های مختلف برای مطالعه این پدیده صحبت کردیم. در اپیزودهای بعدی در مورد فرآیندهای زبانی صحبت خواهیم کرد.

    شنیدن پادکست «لوحِ سفید» در پلتفرم‌های زیر ممکن شده؛

    Podbean | TuneIn | Anchor | Overcast | Castbox | Pocket Casts | Stitcher | Google Podcasts | Spotify | Apple Podcasts | Radio Public | Breaker | RSS Feed
    آخرین ویرایش: 1397/10/15 03:36 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • چند سال پیش داستان مربوط به آزمایش روزنامه واشنگتن پست رو در ایستگاه مترو شنیده بودم و حتی قسمت‌های کوتاهی از فیلم این مطالعه میدانی رو هم در یوتیوب دیدم، ولی هیچ شناختی نسبت به نویسنده و تفکر پشت این داستان نداشتم. زمان گذشت و مدتی پیش با کتاب «حواس‌پرتی مرگبار» آشنا شدم. ترجمه دو تا مقاله برنده پولیتزر که توسط یکی از بهترین روزنامه‌نگارهای دنیا یعنی جین واینگارتن تالیف شده. این کتاب دو مقاله در زمینه کلی حواس‌پرتی، یکی حواس‌پرتی جمعی و دیگری در مورد حواس‌پرتی فردی داره که خوندن اونها انسان رو نسبت به حوادث نسبتاً ساده ولی پیچیده پیرامونیش آگاه‌تر میکنه.

    اولین مقاله وانگارتن که در سال ۲۰۰۸ برنده جایزه پولیتزر شد در مورد اجرای برنامه‌ریزی شده یکی از بهترین موزیسین‌های دنیا در یکی از شلوغ‌ترین ایستگاه‌های متروی واشنگتن هست. واینگارتن در این نوشته سعی می‌کنه به ما نشون بده چقدر انسان‌های بی‌ملاحظه‌ای هستیم چون نسبت به اتفاقاتی که در یک قدمی ما می‌افته حواس‌پرتیم. شاید هیچ‌کسی باور نکنه که مثلاً کسی مثل لیلی افشار یا کیهان کلهر با لباسی مبدل نشسته باشن در ایستگاه مترویی در شهر تهران و شروع به نوازندگی گیتار کلاسیک یا کمانچه بکنند. درسته شاید به نظر دور از دسترس باشه ولی اصل کاری عدم توجه ما مردم به اتفاقات پیرامونی هست. شاید خیلی از ما سلیقه‌ای متفاوت داشته باشیم و حتی موسیقی که اجرا می‌شه رو حتی نشناسیم ولی شناخت و آگاهی محیطی ما از «لذت بردن» چیزی نیست که بشه اون رو در آدمی تغییر داد. افرادی که در گذر از این اتفاق و در بیرون از متروی مورد سوال قرار گرفتن جواب‌های منحصر بفردی دادن که میشه با خوندنشون با اونها هم‌ذات‌پنداری هم کرد.

    ویدئوی اجرای جاشوا بل در ایستگاه متروی واشنگتن

    ولی مقاله دومی که واینگارتن بخاطر اون در سال ۲۰۱۰ هم برنده جایزه پولیتزر شد، در مورد یک نقص حواس فردی هست. همه کسانیکه به فکر تشکیل خانواده میافتن و بعد در صدد داشتن فرزند هستن، قطعاً در ابتدا مسئولیت به وجود اومده بعد از پدر یا مادر شدن رو پذیرفتند. مقاله «حواس‌پرتی مرگبار» برگرفته از همین مقاله دوم هست. پدر و مادرانی که به خاطر یک اشتباه در محاسبه و شناخت محیطی در لحظه، باعث به وجود اومدن یک حادثه مرگبار و جبران ناپذیر شدند. داستان پدر و مادرانی که به خاطر دوست داشتن و توجه بیش از حد به فرزندشون، او رو از دست دادند. این داستان واقعی تلخ، از پسر بچه بیست و یک ماهه‌ای شروع میشه که به خاطر حواس‌پرتی پدرس در صندلی عقب ماشین جا میمونه و به خاطر گرمازدگی از دنیا میره.

    جین واینگارتن

    این دو جستار قطعاً جزء ماجراهای جالب توجه در عصر معاصر ما هستند. خواندن اونها رو به شما توصیه می‌کنم و حتی پیشنهاد میکنم نویسنده این دو مقاله، جین واینگارتن رو هم دنبال کنید و به بقیه نوشته‌های او هم سر بزنید.
    آخرین ویرایش: 1397/10/1 10:55 ب.ظ
    ارسال دیدگاه

  • ایده‌ای که مدت‌ها بود در ذهنم بالا و پایین می‌شد بامداد یکیشنبه، ۲۵ اذر ماه ۹۷ بالاخره متولد شد. یکی از شخصی‌ترین پروژه‌هایی که میخواستم روش کار بکنم، بالاخره استارتش زده شد. قسمت صفرم پادکست «لوح سفید» در واقع یک معرفی نامه هست برای فصل اول. من می‌خوام توی این پادکست بیشتر در مورد ماهیت زبان، شکل گیری و همینطور ویژگی‌های مختلف اون و در مورد تاثیر زبان بر روی افراد، جوامع و گروه‌های مختلف صحبت کنم. همچنین ممکنه در قسمت‌هایی هم به معرفی و خلاصه کتاب در رابطه مستقیم یا غیرمستقیم با فرایند زبانی یا به بررسی نقش ویژگی زبانی در یک اتفاق یا حادثه بپردازم. بزودی لیست اپیزودهای فصل اول رو منتشر می‌کنم، همینطور متن هر اپیزود در صفحه پادکست در پلتفرم Virgool.io منتشر میشه. فارغ از تجربیات گذشته، این پروژه برای من خیلی مهمه و در واقع ماحصل بیش از ده سال تحصیل من در زمینه زبانشناسی هست. به شدت به این پروژه علاقه دارم و امیدوارم شما هم اگر گوش دادید ازش استفاده کنید و لذت ببرید.


    یا اگر از آیفون استفاده میکنید، میتونید با جستجوی فارسی اسم پادکست در اپلیکیشن Apple Podcast اون رو پیدا کنید. بزودی برای آندروید هم در دسترس قرار میگیره.

    شنیدن پادکست «لوحِ سفید» در پلتفرم‌های زیر ممکن شده و به مرور به آنها اضافه خواهد شد؛


    آخرین ویرایش: 1397/10/1 10:56 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • نوشتن در مورد کتاب‌هایی که دوست‌شان دارم شاید یکی از تفریح‌های سالم من به حساب بیاید. بعد از خواندن هرکدام قصد میخواستم مرور کوتاهی بر آنها بنویسم. قبلاً تنبلی می‌کردم ولی حالا به بهانه همین وبلاگ، این هدفم را دنبال خواهم کرد. این روزها در حال خواندن کتاب «لذت خواندن در عصر حواس‌پرتی» نوشته آلن جیکوبز و ترجمه علی امیری از انتشارات ترجمان هستم. کتابی دوست‌داشتنی و به شدت نورافکن. قصد ندارم الان با چند کلمه کوتاه، مرور آینده‌ام را بی‌اثر کنم، پس به همین نقل قول کوتاه از کتاب بسنده می‌کنم؛

    در قرن نوزدهم عالمی فرانسوی خروشید که «ترسمان از وفور کتاب‌هایی که روزبه‌روز نیز به نحوی مهیب بر تعدادشان افزوده می‌شود بی‌دلیل نیست. این وفور می‌تواند قرون آینده را به همان وضعیت غیرمتمدنانه‌ای بیندازد که قرون پس از سقوط امپراتوری روم به آن دچار شدند». سرنوشتمان چنین خواهد بود، «مگر تلاش کنیم جلوی این خطر را بگیریم با جدا کردن کتاب‌هایی که باید آنها را دور انداخته یا به فراموشی بسپاریم از کتاب‌هایی که باید حفظ کنیم؛ و در این دسته دوم، کتاب‌های مفید را از کتاب‌های بی‌فایده جدا کنیم».
    — آلن جیکوبز

    چند صفحه‌ای بیشتر از این کتاب دوست‌داشتنی باقی نمانده، بزودی مرورش هم تمام می‌شود و همینجا قرارش خواهم داد. قطعاً پیشنهادم خواندن کامل خود کتاب است؛ پیش پیش!
    آخرین ویرایش: 1397/10/1 10:57 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دسترسی آزاد به اطلاعات از ابتدای شکل‌گیری اینترنت یکی از اصلی‌ترین دغدغه‌های گروهی از فعالان حوزه تکنولوژی بوده و هست. اگر نگاهی به ژورنال‌های علمی و کتابخانه‌های دانشگاه‌های بزرگ بیاندازیم. پی می‌بریم حتی برای دسترسی به علم نیز، باید هزینه گزافی پرداخت. در آرمان‌خواهی‌های دهه‌های گذشته، دسترسی مردم به آموزش و فراگیری علم یکی از اصلی‌ترین ملاک‌های تحرکات اجتماعی بود. ولی با به وجود آمدن بستر گسترده اینترنت این گمان می‌رفت که دسترسی مردم به اطلاعات روز به روز آسان‌تر می‌شود. در پس این محدودیت شاید همه ما با واژه Copyright آشنا هستیم. همین یک کلمه شاید دورنمای اینترنت و دسترسی آزاد مردم به اطلاعات را محدود کرد. یکی از مهمترین و پر سروصداترین اتفاقاتی که در زمینه کپی‌رایت اتفاق افتاد، مربوط به شکایت گروه موسیقی متالیکا از پلتفرم Napster بود. دلیل این شکایت و بعدتر بسته شدن آن شکایتی بود که این گروه علیه سازندگان این پلتفرم ایراد کرد و محتوای این شکایت، سوءاستفاده از محتوای تولید شده و نقض قانون مالکیت مادی آثار تولیدی بود؛ در یک کلمه، نقض کپی‌رایت.


    ولی یکی از پیچیده‌ترین و عجیب‌ترین اتفاقات رخ داده در مورد نقض دسترسی آزاد به اطلاعات، ماجرای پسر جوانی بود که در سن کم، توانست خود را به عنوان پسر اینترنت معرفی کند. آرون سوارتز یکی از فعالین حوزه «دسترسی آزاد اطلاعات» درگیر یکی از عجیب‌ترین پرونده‌های قضایی ایالات متحده شد. داستان زندگی سوارتز با همه پستی و بلندی‌هایش در اپیزود ۴۷ پادکست ChannelB روایت شده که در همینجا می‌توانید آنرا بشنوید.


    ولی ماجرای سوارتز به همینجا ختم نمی‌شود. آرون توانست در طی مدت فعالیت خود به عنوان یک کنشگر اجتماعی و سیاسی، در زمینه دسترسی آزاد اطلاعات همفکران زیادی را دور خود جمع کند و در شبکه‌ای به نام Creative Commons در کنار رایان مرکلی این جنبش Copyleft را راه اندازی کند. این جنبش به مبارزه با مسدود کردن دسترسی آزاد اطلاعات می‌پرداخت و اعتقاد داشت، چیزی به نام دسترسی محدود در فضای اینترنت وجود ندارد. این جنبش اعتقاد داشت هر کسی که به دانشی دسترسی دارد از نظر اخلاقی موظف است آن را به دیگران، کسانی که توانایی مالی یا سخت افزاری برای دسترسی به آن را ندارند، منتقل کند و خلاصه؛ زندگی را در مفهوم متن‌باز یا همان Open Source می‌دید. این تفکر آرمان‌خواهی و ایدئال گرایانه، خود سوارتز را درگیر یک مشکل بزرگ کرد. پیشنهاد من برای فهمیدن دقیق و کامل این داستان، شنیدن قسمت ۴۷ پادکست کانال بی که در بالا قرار دادم، همچنین خواندن مقاله‌ای به نام The Idealist در مجله Slate و در نهایت تماشای مستندی است که جنبش - Creative Commons - از زندگی کوتاه آرون سوارتز ساخته‌اند، است. می‌توانید این مستند را در پایین صفحه مشاهده کنید.

    آخرین ویرایش: 1397/10/1 10:57 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3