منوی اصلی
وبلاگ امین هوشمند
یک زبان‌شناس؛ سعی دارد حرف‌های جدی بزند
  • پیکی بلایندرز سریالی بود که متر من از انتخاب، دیدن و قضاوت در مورد سریال تلویزیونی را تغییر داد. استیون نایت خالق این مجموعه بدون شک یکی از ماندگارترین آثار تلویزیونی بریتانیا و شاید جهان را خلق و درگیر شدن در لابه‌لا و گوشه کنار اتفاقات رخ داده در انگلستان دهه ۱۹۲۰ را برای ما ممکن کرده است. دار و دسته پیکی بلایندرز که از کوچه پس کوچه‌های شهر صنعتی بیرمنگام رشد می‌کنند، بزرگ می‌شوند، در تصمیم سازی‌های اجتماعی و گاهاً سیاسی در کنار بزرگانی مانند وینستون چرچیل و دوک‌های شوروی و نماینده‌های مذهبی نقش بازی می‌کنند. تامی شلبی، برای ما یک از گور برگشته است. سربازی که در میدان‌های جنگ جهانی حفر کننده تونل‌های زیرزمینی بوده تا سربازان بریتانیایی را نجات دهد، حالا در خیابان‌های بیرمنگام در حال کندن خندق‌هایی هست که از آسیب رسیدن به خانواده‌ش جلوگیری کند. تامس نه به عنوان سردسته بلایندرزها، که به عنوان پدرخوانده‌ای در کنار خانواده سعی می‌کنه همه این اعضای شکسته شده را کنار هم نگه دارد. تجارت شلبی‌ها در کنار خانواده‌های قدرتمندی مثل سابینی ایتالیایی‌الاصل و سالومونز یهودی، در معرض خطر قرار می‌گیرد ولی این تامی هست که با فداکاری، دوباره خانواده را سر پا نگه می‌دارد. مردی که حالا در قامت یک پدر نگران چارلز، تنها پسرش هم هست. این مرد سخت، جان کندن را به ما یاد می‌دهد!


     


    اما نقطه عطف سریال در فصل چهارم است. زمانی که لوکا چنگرتا به خون‌خواهی پدر نیویورک را رها می‌کند و دوباره به بیرمنگام برمی‌گردد. نشانه‌های گنگستری و مافیایی سیسیلی خانواده چنگرتا یکی از پر التهاب‌ترین اتفاقات سریال در فصل چهارم است. در کل، ماهیت و درون مایه داستانی، حراست از میراث پدر است؛ چه برای تامی شلبی که خود حالا پدرخوانده پیکی بلایندرز شده، و چه لوکا چنگرتا که با درآمیختن فرهنگ ایتالیایی و امریکایی، یک ابرشخصیت در قاموس پدرخوانده را بازتولید کرده است. این‌بار هر دو نفر تلاش می‌کنند از میراث پدر دفاع کنند. این‌بار فقط گلوله است که حکم می‌کند.

     
    آخرین ویرایش: 1397/10/1 10:57 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • من معمولا شب‌ها هر موقعی که فرصت پیدا کنم به سراغ گوش دادن به پادکست میرم. پادکست‌هایی با محتوای مختلف، از قصه خوانی تا روایت‌های جنایی و حتی تکنولوژی. ولی مدتی بود پادکستی پیدا کرده بودم و نمیتوستم تمرکز لازم برای گوش دادن به اون رو بدست بیارم. ولی بالاخره این طلسم شکست و دیشب نزدیک صبح به این پادکست گوش دادم. عنوان «ناصحی که همچنان گوش شنوا می‌جوید» دومین اپیزود از پادست «تاریکخانه تاریخ» به کوشش محمد ناظمی با مراجعه به تاریخ ایران دهه ۱۳۲۰ و مرور سخنرانی دکتر محمدعلی فروغی در رادیو تهران به التهابات اون دوره تاریخی در زمان رضا شاه و دوران استعفای رضا شاه و دوران خانه نشینی فروغی و محتوای پدرانه و اندرزگونه سخنان فروغی که از رادیو پخش میشد اشاره داره. نوع ادبیات و لحن فروغی که جامعه ایران را نقد می‌کرد و نصیحت‌های سیاسی و اجتماعی را برای خود شخص شاه هم دریغ نمی‌کرد. شنیدن این پادکست و مخصوصاً این اپیزود و مرور تاریخ فراموش شده ایران رو برای شما پیشنهاد می‌کنم.

    آخرین ویرایش: 1399/07/28 01:41 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
    • وقتی از سرشت انسانی حرف می‌زنیم، منظورمان چیست؟
    • وقتی از پرورش این سرشت یا فطرت حرف می‌زنیم چطور؟
    • آیا سرشت انسانی قابلیت پرورش دارد؟


    • ویکی‌پدیای فارسی در توضیح Tabula Rasa یا همان لوحِ سفید نوشته است؛  لوح سفید یا تابولا رازا به ایده معرفت شناختیای اشاره دارد که افراد بدون محتوای ذهنی متولد می‌شوند و بنابراین تمام دانش از تجربه یا ادراک حاصل می‌شود. طرفداران تابولا رازا به‌طور کلی با اصول نظریه فطرت که معتقد است که ذهن متولد شده دارای دانش معین است مخالف هستند. به‌طور کلی، طرفداران تئوری تابولا رازا به سمت «پرورش» از مباحثهٔ سرشت و پرورش گرایش دارند، زمانی که به جنبه‌های شخصیتی، رفتار اجتماعی و عاطفی، دانش و عقل می‌پردازد.

      به زودی در مورد این مفهوم فلسفی و شناختی مطالبی را در وبلاگ قرار میدم تا با این مفهوم و تاثیرپذیری و تاثیرگذاری اون هم آشنا بشیم. این گزاره تاثیر زیادی رو بر تفکر خیل عظیمی از دانشمندان گذاشته که حتماً در موردش حرف می‌زنیم.
    آخرین ویرایش: 1399/07/28 01:42 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در دنیای مدرن قصه‌گویی با وجود مدیوم‌های فراوانی که برای این کار در اختیار ما قرار گرفته، بازی یکی از مجبوب‌ترین‌هاست. دیوید کیج یکی از خلاق‌ترین کارگردانان بازی‌های ویدوئویی که بازی‌های مهم و جریان سازی مانند Heavy Rain و بعدتر Beyond رو در کارنامه‌ خودش داره، در یکی از سخنرانی‌های TED به سراغ نوع قصه‌گویی سیال رفته و توضیح داده که چطور میشه داستانی رو با انتخاب‌های مخاطب تعریف کرد. شاید این نوع روایت دینامیک برای ما که داستان‌های خطی رو دنبال کردیم کمی عجیب باشه، ولی دیدن این سخنرانی کمی ما رو با این فضا آشناتر می‌کند.

    آخرین ویرایش: 1399/07/28 01:42 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • یک.

    از کنار خیابان می‌گذشتم. نسیم خنکی که از سمت دریا به صورت می‌خورد هوش از سرم برده بود. سرم را که بلند کردم دیدم دقیقاً روبروی من در آنطرف خیابان یک ساختمان چند طبقه به رنگ قهوه‌ای خودنمایی می‌کند. کمی که دقیق شدم دیدم تمامی پنجره‌های آن را از داخل به شکل سیمانی مسدود کرده‌اند. شب بود. چشمانم درست نمی‌دید ولی آنقدی عجیب بود که توجهم را به خودش جلب کرد. دقیقاً روبروی سفارت فرانسه بود. ساختمان سفارت دقیقا در سمت ساحل بود. یک ساختمان خیلی شکیل در یک کوچه بن بست که همیشه دو نگهبان ابتدای کوچه می‌ایستادند. از مقابل سفارت می‌شد نمای کلی این ساختمان عجیب را دید. هر چقدر دقت کردم متوجه نشدم در ورودی آن ساختان عجیب از کجاست. نورپردازی خاصی داشت. نور از پایین به بالا می‌زد و عظمت ساختمان را بیشتر نمایان می‌کرد. همینطور با چشمانم داشتم طبقه به طبقه ساختمان را بالا می‌آمدم تا اینکه رسیدم به بالاترین نقطه آن. دوستم مهرشاد تلنگری به من زد و گفت:

    - نمیای من برم! دیر کردیم بدو! این وقت شب ماشینم گیرمون نمیاد باید زود برگردیم خوابگاه!‌ من فردا ارائه دارم و هنوز کارامو تموم نکردم!

    - مهرشاد اینجارو ببین! باورم نمیشه! ببین چقدر بزرگه این ساختمون.

    - آره پسر! اون بالا رو ببین!

    - آخ آخ! دیدی گفتم این ساختمون کمی مورد داره! بفرما تحویل بگیر!

    - چیه این؟ چقدر این لوگوشون آشناست. نکنه ...‌؟

    - آره خودشه!

    - ااااااا ... نمردیم و از نزدیک دیدیم!

    - پسر باورم نمیشه! یعنی نمیذارن بریم از جلو ببینیم؟ عع ... راستی اینا رو ... بیچاره سربازا باید تا صب جلو سفارت کشیک بدنا!

    - ?Hi Mister! How are you

    - عع مهرشاد سربسرشون نذار! گیر میدن بهمونا!

    - باشه حالا ...

    - بریم دیگه! منم مامانم تنهاست زود برسم هتل.

    راه افتادیم و رفته رفته سرعت قدم‌هایمان را تندتر کردیم. انگار که درست دیده بودم. وقتی رسیدم هتل بلافاصله رفتم سراغ لپ‌تاپ و این مکان را جستجو کردم. طبیعی بود که نشود چیز زیادی در موردش پیدا کرد. تنها اسم و قدمت آن نوشته شده بود و چند خطی از تاریخچه‌اش. مثل اینکه درست دیده بودم. ترس.


    آخرین ویرایش: 1399/07/27 10:23 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 8 ... 2 3 4 5 6 7 8
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات