منوی اصلی
وبلاگ امین هوشمند
یک زبان‌شناس؛ سعی دارد حرف‌های جدی بزند

  • در قسمت اول پادکست آپوستروف به سراغ ادبیات آمریکا رفتیم. داستان «به اصطلاح، پدر» اثر یکی از نویسنده‌های کمتر شناخته شده سبک مدرنیسم هست که شنیدن و شناختنش خالی از لذت نیست. چارلز بکستر یکی از دوست‌داشتنی‌ترین نویسنده‌های معاصر کمتر شناخته شده ادبیات آمریکا هست


    صفحه ویکی‌پدیای نویسنده

    مصاحبه نویسنده با مجله پیف

    مصاحبه نویسنده با وبسایت پاولز

    صفحه فیلم ضیافت عشق


    موسیقی‌های استفاده شده در این اپیزود اثر گلن میلر

    آخرین ویرایش: 1399/07/28 01:40 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • یک.

    از کنار خیابان می‌گذشتم. نسیم خنکی که از سمت دریا به صورت می‌خورد هوش از سرم برده بود. سرم را که بلند کردم دیدم دقیقاً روبروی من در آنطرف خیابان یک ساختمان چند طبقه به رنگ قهوه‌ای خودنمایی می‌کند. کمی که دقیق شدم دیدم تمامی پنجره‌های آن را از داخل به شکل سیمانی مسدود کرده‌اند. شب بود. چشمانم درست نمی‌دید ولی آنقدی عجیب بود که توجهم را به خودش جلب کرد. دقیقاً روبروی سفارت فرانسه بود. ساختمان سفارت دقیقا در سمت ساحل بود. یک ساختمان خیلی شکیل در یک کوچه بن بست که همیشه دو نگهبان ابتدای کوچه می‌ایستادند. از مقابل سفارت می‌شد نمای کلی این ساختمان عجیب را دید. هر چقدر دقت کردم متوجه نشدم در ورودی آن ساختان عجیب از کجاست. نورپردازی خاصی داشت. نور از پایین به بالا می‌زد و عظمت ساختمان را بیشتر نمایان می‌کرد. همینطور با چشمانم داشتم طبقه به طبقه ساختمان را بالا می‌آمدم تا اینکه رسیدم به بالاترین نقطه آن. دوستم مهرشاد تلنگری به من زد و گفت:

    - نمیای من برم! دیر کردیم بدو! این وقت شب ماشینم گیرمون نمیاد باید زود برگردیم خوابگاه!‌ من فردا ارائه دارم و هنوز کارامو تموم نکردم!

    - مهرشاد اینجارو ببین! باورم نمیشه! ببین چقدر بزرگه این ساختمون.

    - آره پسر! اون بالا رو ببین!

    - آخ آخ! دیدی گفتم این ساختمون کمی مورد داره! بفرما تحویل بگیر!

    - چیه این؟ چقدر این لوگوشون آشناست. نکنه ...‌؟

    - آره خودشه!

    - ااااااا ... نمردیم و از نزدیک دیدیم!

    - پسر باورم نمیشه! یعنی نمیذارن بریم از جلو ببینیم؟ عع ... راستی اینا رو ... بیچاره سربازا باید تا صب جلو سفارت کشیک بدنا!

    - ?Hi Mister! How are you

    - عع مهرشاد سربسرشون نذار! گیر میدن بهمونا!

    - باشه حالا ...

    - بریم دیگه! منم مامانم تنهاست زود برسم هتل.

    راه افتادیم و رفته رفته سرعت قدم‌هایمان را تندتر کردیم. انگار که درست دیده بودم. وقتی رسیدم هتل بلافاصله رفتم سراغ لپ‌تاپ و این مکان را جستجو کردم. طبیعی بود که نشود چیز زیادی در موردش پیدا کرد. تنها اسم و قدمت آن نوشته شده بود و چند خطی از تاریخچه‌اش. مثل اینکه درست دیده بودم. ترس.


    آخرین ویرایش: 1399/07/27 10:23 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • -پیشنویس-

    گاهی آدم دلش می‌خواهد برگردد همان موقعی که حواسش نبوده. درست زمانیکه در های و هوی زمانه گیر کرده بود. نمی‌دانست اتفاق‌ها چطور سرنوشتی برایش رقم می‌زند. برگردد به آن روزهای ابتدای تابستان و آن لحظه‌های منگ و گیج. حتی همین شور نوشتن الان هم بهانه‌ش آن روزهاست. آدم گاهی گیر می‌کند که آیا راوی یک داستان خیالی‌ست یا دارد در روایت زندگی خودش دست و پا می‌زند. در زندگی آدم یک سری اتفاق‌ها، آدم‌ها و حتی مکان‌ها تبدیل به یک حادثه می‌شوند.

    مثلاً همین اراده نوشتن در شب آخرین روزهای شهریور. همینطور الکی الکی بوی قهوه باعث شد بنویسم. عصری که داشتم در خیابان قدم می‌زدم، باز هم یک مکان همیشگی ناخودآگاه در مسیر راهم قرار گرفت. چه مکانی بهتر از قهوه فروشی! چنان بوی قهوه‌ای به کله‌ام زد که واقعا هوش از سرم برد. کنار دوستم بودم. فقط یک نفس عمیق کشیدم تا همه آن لحظه درمشامم بماند به یادگار. یا همین دیرهنگام شب که باز قهوه کشاندم به سمت نوشتن. اما انگار که تمام خاطرات 365 روز گذشته سپرده بودند به قهوه که هُلم بدهد به این سمت. البته که می‌دانم همین اسم قهوه و بوی‌اش به اندازه کافی کلیشه و حال بهم زن شده‌اند! بگذریم ...

    تقریباً که نه، تحقیقاً یک سال از نقطه عطف زندگی من گذشت. دوست ندارم تنزیلش دهم به ارتباطات اجتماعی و عاطفی، نه! یک نقطه عطف واقعی بود! وقتی نشستم به نوشتن، نمی‌دانستم که به شکل یک خاطره بنویسم، یک سفرنامه باشد، یا یک داستان! خاطره که تکلیفش معلوم است. حتی خودم هم حوصله دوباره خواندنش را ندارم چه برسد به شخص ثانی و ثالث! مسلماً سفرنامه هم نبوده! پس می‌ماند یک داستان تماماً رئال. ولی از آنجایی که رئالیسم را نه می‌فهمم و نه علقه‌ای به آن دارم پس مجبوم کمی فانتزی چاشنی‌اش کنم و بشود یک داستان استخوان دار.

    نه می‌خواهم کلمه خرج کنم، نه هدف مضاف کردن تعداد صفحات است. می‌خواهم شروع کنم بنویسم و مرور کنم اتفاقاتی را که در حدود 1000 روزِ عجیب و غریب برای من ساختند. از آدم‌هایی که آمدند و رفتند و ماندند و فقط نتیجه شد؛ خاطره! از الآن که دارم به داستان فکر می‌کنم تعداد شخصیت زیاد خود من را هم می‌ترساند. ولی چاره چیست! همه‌مان هر روز با همین کثرت آدم‌ها سر و کار داریم و حتی متوجه ازدیاد آنها نیستیم. متاسفانه آنقدرها هم نویسنده نیستم که بتوانم اسامی واقعی را در داستان بگنجانم؛ لاجرم باید اعتراف کنم تمامی اسامی خیالی هستند، ولی اتفاقات واقعی!


    آخرین ویرایش: 1399/07/27 10:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ”نهایت داشته‌ انسان، به نداشته‌هایش است.“ همین را گفت و با عصبانیت تلفن را قطع کرد. رفتارش چند روزی بود که عجیب شده بود. وسواس زیادی روی اعمال و کارهایش نداشتم ولی گاهی اوقات بی‌خبر سر می‌رسید و بدون مقدمه شروع می‌کرد به صحبت کردن در مورد یک اتفاق خیالی. با آب و تاب فراوان تعریف می‌کرد و ناگهان حرف‌اش را نیمه تمام رها می‌کرد و برمی‌گشت سرمیز کارش. این روزها دیگر برای‌ام عادی شده بود. وقتی همین دیروز پشت تلفن با صدای گرفته و کمی لرزان از اتفاق ناگواری که صبح برای‌اش حین آمدن به محل کار در ایستگاه اتوبوس افتاده بود، برای‌ام تعریف می‌کرد باز هم همان اشتیاق و البته استیصال را داشت.

    ”روی بدنه اتوبوس نوشته بود؛ قدر نداشته‌هایتان را بیشتر بدانید!“

    گفتم: منظورت چیست؟

    سرش را از بین اتاقک مخصوص کارش بیرون آورد و به من نگاه کرد. سکوت. تقریباً همه کلمه‌ها را که می‌خواستم برای‌اش بگویم را قورت دادم. حوصله صحبت با او را نداشتم.

    اِلما، دختر بیست و هفت‌هشت ساله‌ای بود که همین چند ماه پیش بواسطۀ نسبت خویشاوندی که با سوپروایزر داشت توانست نظر رئیس را جلب کند و به کمک همین ترفندِ حرّافی وارد بخش معماری شود؛ البته فقط به عنوان منشی. از بدو آمدنش، شروع کرده بود به صمیمیت با همکاران. در ابتدا فکر می‌کردم منظوری دارد، ولی بعد از گذشت مدتی و همصحبتی‌اش با من، متوجه شدم دختر ساده‌ای است و البته پرحرف. اولین گفتگوی من و اِلما در اتاق استراحت شرکت بود. می‌خواستم قهوۀ تلخی درست کنم و بهمراه بیسکوئیت‌هایی که در کشوی میزم داشتم به عنوان چاشت نیمروزم از خستگی‌ها دوری کنم. در حال خروج از اتاقم بودم که اِلما را دیدم. گفت: کراوات و یقه‌ات نامرتب است! می‌دانستم. تقریباً هیچوقت یاد نگرفته‌ام کراواتم را درست ببندم. از وقتی پائولا رفته، حوصله هیچ کاری را ندارم. به او لبخندی زدم و تشکر کرده‌ام که یادآوری کرده است کراواتم نامرتب است. گفت: ”امروز که داشتم می‌آمدم سرکار، پیرمردی در مترو زُل زده بود به من و چشم ازم برنمی‌داشت. وقتی پیاده شدم او هم دنبالم پیاده شد. ترسیده بودم. نمی‌دانستم باید چکار کنم. از ایستگاه بالا آمدم و با سرعت به راهم ادامه دادم. از ترس نمی‌توانستم به عقب برگردم“. گفتم: چرا دنبالت بود؟ جواب داد: نمی‌دانم، لابد ... . بی‌حوصله گفتم: لابد می‌خواسته تورو بکشه. نه! -–باصدای نیمه بلند خندیدم. احساس کردم از حرفم ناراحت شد. ولی برایم اهمتی نداشت. از او خداحافظی کردم و به میز کارم برگشتم.

    از پاگردِ راه‌پله که بالا می‌آمدم به فکر این بودم که سسِ شامِ امشب را چه چیزی انتخاب کنم. عاشق سسِ بولونز و کاپوناتا بودم؛ البته بیشتر بولونز. پائولا هم بولونز دوست داشت ولی بدون جگر مرغ. یادم رفته بود شیشۀ مارتینی را با خودم بالا بیاورم. وسایل خرید را در آشپزخانه رها کردم و دوباره به سراغ ماشین برگشتم تا شیشه‌ای که فراموشم شده بود را پیدا کنم. حوالی ساعت 9 که می‌خواستم غذا را آماده کنم. عادت داشتم همیشه یک لیوان قبل از شام بنوشم. خوانده بودم که نظرهای متفاوتی در این باره گفته شده است. عده‌ای معتقد بودند نوشیدن کوکتل قبل از شام باعث می‌شود معده آماده خوردن شود و عده‌ای هم این نظر را داشتند که این اتفاق زیاد با مزاج‌ها سازگار نیست و باعث قهر معده از شام می‌شود. ولی بهرحال عادت 10 سالۀ من پابرجا بود و دوست داشتم این اتفاق را بیشتر اوقات تجربه کنم.

    ساعت داشت نزدیک 12 می‌شد و من آماده تا امروزِ سرد و کِسل کننده را تمام کنم. رعد و برق تندی می‌زد و باران مشغول باریدن بود. وارد اتاق خواب که شدم ناگهان زنگ در به صدا درآمد. تعجب کردم. به سمت راهرو رفتم و از چشمیِ در بیرون را نگریستم. باورم نمی‌شود. با اندکی مکث در را باز کردم. ”این وقت شب اینجا چه می‌کنی؟“.

    انگار که ترسیده باشد، با واهمه و لرز بسیار گفت: ”چند ساعت تحملم کن بعد از آن می‌روم. قول می‌دهم“.

    سکوت همه جا را پر کرده بود. یک ساعت قبل بود که قهوه تلخی درست کرده بودم. تعارف کردم اگر میل دارد می‌تواند برای خودش بریزد. حواسش به من نبود. گوشی موبایلش را روی میز گذاشته بود ولی چشمانش را از آن دور نمی‌کرد. عادت داشت وقتی عصبی و پر استرس می‌شد ناخن‌های دو دستش را به هم می‌فشرد و گوشه لبش را لای دندان‌هایش لِه می‌کرد. همینطور بالای سرش ایستاده بودم تا شاید حرفی بزند. پرسیدم: ”شام خوردی؟“.

    جواب داد: ”نه. گرسنه نیستم.” – حالت اضطرابش بیشتر شد. مثل این بود که هر لحظه منتظر یک خبر ناگوار است. در پاورقی روزنامه‌ها خوانده بودم ”وقتی آدم‌ها خیره به یک نقطه زل می‌زنند و هیچ حرفی به میان نمی‌آورند، لحظات خطرناکی را دارند پشت سر می‌گذارند. آدم‌ها در این لحظات از خودآگاه خود جدا می‌شوند و دنیای موازی بسیار پُرآشوبی را زندگی می‌کنند. دنیایی که فرسنگ‌ها از ادارۀ آن دور هستند و حتی نمی‌دانند ...“ – افکار خودم را با یک نگاه تیزش قطع کردم. بلافاصله نگاهش به گوشی موبایل خود خیره شد. انگار که کسی براییش پیامی فرستاده است. قفل گوشی را که باز کرد، متوجه شدم که دارد در توئیتر اخبار را دنبال می‌کند.

    از سر پا ایستادن خسته شده بودم. ساعت تقریباً 2 شده بود و نه توانسته بودم از او سوالی بپرسم و نه می‌توانستم بخوابم. به سمت تلویزیون رفتم تا روشن‌اش کنم. با سراسیمه‌گی داد زد: ”روشن نکن!“ – تعجب کردم. ادامه داد: ”بگذار همین سکوت ادامه داشته باشد. نمی‌خواهم آرامشم را از دست بدهم“.

    تابحال این‌شکلی ندیده بودم‌اش. پُر از استرس و آشفتگی. سرشار از تلاطم و درمانده‌گی. دستانش می‌لرزید و چشمانش هی چپ و راست می‌شد. آرام و قرار نداشت. رنگ‌اش پریده بود. به سمت کاناپه رفتم و کنارش نشستم. تنها کاری که می‌توانستم در آن لحظۀ سنگین انجام دهم همین بود. صورتش را به سمت من برگرداند، دستانم را محکم در دستانش گرفت و سرش را روی شانه‌ام گذاشت. احساس کردم این مدت را عاجزانه از من می‌خواست کنارش بنشینم تا اینکار را انجام دهد.

    می‌خواستم از او بپرسم که حالش بهتر شده است که بی‌مهابا پاسخ داد: ”هیچی نگو. لطفاً تا فردا صبح هیچی نگو“. من دوباره سکوت کردم و چیزی نگفتم. این عادت او را می‌شناختمو سا‌ل‌هاست که این اخلاقش را می‌شناسم.

    او پائولا بود. همان دختر مو مشکیِ پر هیجان، که سی‌اُمِ دسامبر 2001 من را شیفته خود کرده بود.


    نوشتۀ امین هوشمند

    آخرین ویرایش: 1399/07/27 10:21 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic